تبليغاتX
خاكستر هستي





























خاكستر هستي

کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپى...ممـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنوع

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگر...با ذكــــــر نام ومــــــــــــــــأخــذ

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:52 توسط مرکحا_محمدرحيم كاظمى

وقتى پاى عشق در ميان باشد

دريادرتوموج مى زند

جذر و مد دت تماشائيست

آسمان شهرت هميشه آبيست

آبى چشمانت نيز تماشائيست

صبح تونسيمى ، انتهاى شب طوفانى

رقص موهايت بخداقسم تماشائيست

تومرا عاشق خود مى كـنيوميروى

ابربهار شدنم ُ جان مادرم تماشائيست

دل به جاده ميدهى تو، اما من

آخركارم كه مى كشد به رسوائى تماشائيست

من رها ميشوم به خيابان ، باچند عدد قرص

ارتفاع برج ميلاد ، پائين پريدنم تماشائيست

به خيالم به اوج عشق تو مى رسم ، وقتى

مى پرم باتو، بال به بال تودادنم تماشائيست

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:19 توسط مرکحا_محمدرحيم كاظمى|

وقتى به مهمانى آينه مى روى

دل آينه آب مى شود

كه تو ناز دارى ، عروس فصلهاى سبز

ازدحام چشمهائى هوس آلود

در مدار جاذبه چشمان تو

مزرعه اى آفتابگردان

لاجرعه مى نوشــــــــــد تورا

حسى برهنه مى شـود بى پروا

وقتى پرنده احساسم مى خواند

نيلوفرى

پيچ ، پيچ مى خورد

دور خم خوش تركيبت

گرم ، گرم تب مى كنيم

اوج مى گيريم تا هفت آ سمان

تو ستاره باران مى شوى!
ومن آینه کش روى ماه تو.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:40 توسط مرکحا_محمدرحيم كاظمى|

آه

به فصل سرد كلاغ رسيده ام

به شماره افتاده است نفسهايم

بالا نمى آيند حتى باپله هاى برقى

لخته بسته است

در ترافيكى عجيب

بغضهائي در هيئت هيولا ، درگلويم

چه ماجراى غم انگيزى

خنجرهائي برپشت غزلهايم

درحنجره ايكه بوى عشق مى داد

از گرميش يخهاي ياس و نااميدى

آب مى شد:

دل هر سنگـــــدل دلربا

فصل فصل كلاغ من است

وبارش زمهريرى از غمـهاى كهنه

وبرگهاى خزانش

شاه بيتهاى شعر من

وگل سرسبد غزلهايم

دركرختي ى جاده هاى سردوبى انتها

پرپرشده اند

فصل پائيز من است

وآفتاب برلب بامم ، چه آسان

رنگ مى بازد!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 22:21 توسط مرکحا_محمدرحيم كاظمى|

يادآن جنگل سبز،ياد آن كلبه رؤيائى

به خير

قصه مى گفتم برايت

از پريشانى موهاوتيغ ابرويت

قصه مى گفتم:

از نسيم كه سر مى خورد روى تنت

زير پيراهن خيس از بارانت

تو فرارمى كردى از دستم

مى گرفتم از دستت گلهاى وحشى را

خشك مى كردم لاى دفتر از برايت

قصه مى‌گفتم از پريشانى موهايت

كه به هم مى ريخت مرا،دورآن آتش تنگ غروب

تبدار تومى شديم منو پرده وپنجره آن كلبه دلتنگ

چه فضائى،چه هوائى،چه صفائي داشت

توى آن شب هاىخوب مهتابى

طعم شيرين شور لبهايت!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 11:51 توسط مرکحا_محمدرحيم كاظمى|

به كجامى بريد مرا؟

اين جسم يخ زده بى رمق را

اى خيابانهاى سرمازده كه

دروجودتان همه سردى ، همه درد

بوى دلتنگى مى دهيدونامهربانى

بوى چشمـــهائى جستجوگر

جائى دنج ، كمى تاريك

زير يك چتر

وقدمــهائيـكه سردرگم يكديگرند

گاهى سرد ، گاهى گرم مى لولند به هم

باچهارفصل آسمانتان نفس كشيده ام

ودر جاى جايتان:

گاهى بهار ، تابستان

گاهى پائيز، گاهى هم درفصل زمستان

چون ابر باريده ام

رؤيا دررؤيا :تلخــو شيرين

هــنوزباقيست رد زخمى ى عبورم ازكوچه پس كوچه هايتان

وياسهاى عاشق و مستى كه

در پس پنجره هايتان از تب عشق مى سوختند

به كجا مى بريد؟

واگــــذاريد مرا

در پس این :

پنــجره كهـنه تنـــهائى ى خويش!

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 11:33 توسط مرکحا_محمدرحيم كاظمى|

دستهايم

بوى دستان تو را مى گيرد

وقتى باتمام حسهايم برخورد مى كنم باتو

گل انار مى شكـــفد به اندامت

ماه مى شوى!

مى درخشى به آسمان چشمهايم

وقتى حس زخم خورده ات رابه آينه مى سپارى

آهسته ، آهسته

بالا،پائين جريان مى يابى

دور مى شوى از من

وخيابانى كه بوى حادثه مى دهد

وشلاقى زوزه كشان،نفس عشق را مى برد

کلاغها،قاروقار

هورامى كشند

 مراسم به پايان رسيد

جرم:

قانونى نانوشته را شكسته اند!!

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 20:22 توسط مرکحا_محمدرحيم كاظمى|

نفس تو

عطروبوی این قهوه تلخ

که می رقصند به ناز تو

می برند به رویایی سبز مرا

می شکـــنند سکوتم را ، تاحرف ببارد زلبهایم

وگلستانی بشکــفد به باغ چشمانت

برهم بریزم ،  بانازی که می ریزی زاندامت

کمی قدم بزن در امتدادمنو ارزوهای من

اهسته اهسته عبور کن

این جاده همه بیراهه را

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 15:37 توسط مرکحا_محمدرحيم كاظمى|

شب ، روز

عبورهاى مكـــرر

سرگردان

درهــواى تو،درآن تاب دل انگــــيزت

آن پیچش جادوئى

درفصلى كه مى گريزى از

مردمكـــهائى كه هـيزتواند

مى شمارند قدمــهايت را

تادر كدامين كوچه،ايستگاه

با كدامين بـوق،نگاه خودباخته

توسلام شوى

ودر كدامين نبض ،تسليم شوى

به عشق

ســپارى تنت را

وملكه ذهنت شود:

آن لحظه هاى ، يادش بخـــير!!

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:23 توسط مرکحا_محمدرحيم كاظمى|

نفسهاى كهنه،بى رمق

زنگار بسته در گلويم

بوى نا،بوى مرگ ميدهد

تارهاى زمخت حنجره ام

سمفونى مرگ مى نوازد

برتن زخميم از شلاق فصلهاى انجماد

مى پيچم به خود طوفانى

ارتفاع تورا مى دوم،شايد

برسم به سلام شبانه ات،باز

استنشاق كنم بويت

وقتى در بسترم مى ريزد سايه خيالت

واز همه جهات تسخيرم مى كنى

پراز امــــــــــــــيد

اين حجم مچاله شده را!!!

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 16:8 توسط مرکحا_محمدرحيم كاظمى|


آخرين مطالب
»
» مى پرم باتو
» عروس فصلهاى سبز
» فصل سرد كلاع
» آن كلبه دلتنگ
» واگذاريد مرا
» تو ماه ميشوى
» نفس تو
» يادش بخير
» امید
Design By : Pars Skin


بزرگترین گالری کدهای جاوا